تبلیغات
می گویند روزی سلطان جنگل (شیر) قصد کرد که یک ماه به خود استراحت داده و رتق و فتق امور را به دست یکی از ضعیف ترین حیوانات جنگل (خرگوش) بسپارد. * بجای نقطه چین های داخل پرانتز فحش مورد نظر خود را قرار داده و متن را دوباره بخوانید! یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است... آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
دانلود مستقین از سایت بیاتوحال
داستان صوتی بسیار جذاب و زیبای کودکانه «مادر رفته بود بیرون و گرگه اومد در خونه و صدایش مثل مادر بزغاله ها کرده بود و... » به مدت 28:06 قسمت دوم دانلود مستقین از سایت بیاتوحال
دانلود مستقین از سایت بیاتوحال
دانلود مستقین از سایت بیاتوحال
دانلود مستقیم از سایت بیاتوحال من (داستان کوتاه) دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد. شرط عشق شرط عشق دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد ، با بی قراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد ، ساعت ها به اقیانوس چشم میدوخت ، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. داستان کوتاه:مقصد قطار قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ خدا را کجا یافتی مسافر؟ كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. ![]()

این بود که طی یک اعلان عمومی خرگوش را به جانشینی خود برگزید و رفت. خرگوش که از دست روباه حسابی شکار بود؛ فردای آنروز دستور داد تا او را به نزدش بیاورند.
تا چشم خرگوش به روباه افتاد پرسید: (...)* کلاهت کو؟! روباه جواب داد: من که کلاه ندارم! خرگوش با شنیدن این پاسخ دستور داد روباه را حسابی کتک بزنند! این ماجرا یک هفته ادامه پیدا کرد. روباه که دیگر نایی برایش نمانده بود، نالان و گریان پیش سلطان اورژینال جنگل رفت و شرح ماوقع گفت. شیر، خرگوش را فراخواند و گفت: این چه کاری است که با روباه می کنی؟ اگر هم می خواهی به او گیر بدهی حداقل منطقی باش. مثلن از فردا بگو برایت نان بخرد. اگر سنگک خریده بود، تو بگو من تافتون می خواستم. چرا سنگک خریدی؟ و دستو بده او را کتک بزنند. آره جانم. منطقی باش!
خرگوش این پند را نصب العین کرد و دوباره راهی جنگل شد. از فردای آنروز به مدت یک هفته دوباره روباه بخت برگشته به دلیل خریدن نان به ظاهر اشتباه کتک خورد.
سرانجام روباه که دید خرگوش و شیر با هم هماهنگی کامل دارند با خودش فکر کرد که باید به آنها رکب بزند. این بود که فردای آنروز که برای خرید نان رفت از هر نوع یک عدد خرید.
وقتی به محضر خرگوش احضار شد در حالی که بسیار خوشحال بود منتظر خواسته ی خرگوش ماند. خرگوش گفت: یک عدد نان باگت بده. روباه داد! خرگوش گفت: یک عدد نان لواش بده. روباه داد و ...
در انتها خرگوش که دید راهی برای گیر دادن و کتک زدن روباه ندارد با عصبانیت گفت: (...)* پس کلاهت کو؟!
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان 1388 ، ساعت 02:47 ب.ظ![]()
![]()
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد" !
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
نوشته شده در جمعه 8 آبان 1388 ، ساعت 09:24 ب.ظ![]()
قندی 1
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان 1388 ، ساعت 10:01 ق.ظ![]()
وقتی تلفن می زد همیشه می گفت: سلام، مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم.
بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفته پیداست که تمام وجودم تحلیل رفت. چرا که هیچ دردی برای من به اندازه از دست دادن تنها گل زندگی ام نبود.
تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم. چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند.
حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند.
در نامه خود از کار من و خانوده ام بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون ما می دانست و من در حالی که غم از دست دادن دخترم را به یاد داشتم گریه می کردم و نامه را می خواندم.
به آخر نامه که رسیدم، می خواستم بدانم این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود "من"
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد 1388 ، ساعت 09:21 ق.ظ![]()
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر 1388 ، ساعت 05:18 ب.ظ![]()
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش بهتر محافظت نماید ، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت ، خانه كوچكش را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود ، اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟» صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك میشد از خواب برخاست ، آن كشتی میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه به نظر میرسد كارها به خوبی پیش نمیروند ، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست ، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است ، به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی كه ما به خود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
تو گفتی «آن غیر ممكن است» ، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممكن است»،
تو گفتی «هیچ كس واقعاً مرا دوست ندارد» ، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسیار خسته هستم» ، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم» ، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم» ، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم» ، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد» ، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم» ، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم» ، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم» ، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ایمان ندارم» ، خداوند پاسخ داد «من به همه به یك اندازه ایمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نیستم» ، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهایی میكنم» ، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس میكند كه كلبه اش در حال سوختن است.
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر 1388 ، ساعت 09:57 ق.ظ![]()
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری
نوشته شده در شنبه 20 تیر 1388 ، ساعت 10:41 ق.ظ![]()
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع)
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف میزند صدایش را میشنوند، اما هنگامی كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش میدهند. (پل رینو)
نوشته شده در شنبه 13 تیر 1388 ، ساعت 03:12 ب.ظ
sms
دانلود فیلم سینمایی زیبای ایرانی به نام «به روح پدرم»
بزرگترین اتوبوس دنیا
Yaser Mahmudi - Dige Hishkio Nadaram
Farzad Farzin - Parsehaye Baroon
Ali AbdolMaleki - Yani Doosam Nadashti
بزرگترین ساختمان اداری جهان
آهنگ جدید و فوق العاده زیبا و شنیدنی شادمهر عقیلی به نام آزادی با 3 كیفیت متفاوت ...
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای بهنام علمشاهی با نام"دیگه قهرم با چشات" با کیفیت اورجینال
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای محسن چاوشی با نام"ژاکت"با كیفیت اورجینال
آلبوم فوق العاده زیبای امیر نعمتی به نام اتفاق
چگونه کتابها را ترمیم کنیم؟
برنامه تبدیل واحد نسخه 2.0
ثبت سایت یا وبلاگ تو 140 چستجوگر معروف دنیا
This Template Created by Reza Fuladpanjeh




